![]()
همه جا تاريك بود ، بوي خدا حس نمي شد ، برگها از سرماي هوا ديگه حتي جرات تكون خوردن و افتادن رو هم نداشتن ، برف با كينه ي كهنه اي كه داشت سعي مي كرد هر چه شديدتر تيرهاش رو به سر و صورتم بزنه ، حق داشت ، ريشه هاي دراومده از زمين من رو بيشتر به طرف خودشون و زمين مي كشيدن ، اما بازم تقلا مي كردم تا خودم رو رها كنم ، زمين خوردنهاي مكرر بدنم رو مجروح كرده بود ، هر ثانيه احساس مي كردم كه ديگه نمي تونم ادامه بدم و تصميم مي گرفتم كه دست از تلاش بيهوده بردارم ، اما يه چيزي بود كه همش يادم مي اورد كه اصلا واسه چي پام رو تو اين جنگل گذاشتم ، مسلما فقط براي زيباييش نبود ، كه اون زيبايي هم تو همون قدماي اول محو شد ، چون همپايي وجود نداشت ، چون خدايي نبود ، خدايي كه گمشده بود ، و قرار بود اين راه طي بشه تا پيدا بشه ، خدايي كه دوستم داشت اما تو شلوغيها دستش رو ول كردم و ديگه هم پيداش نكردم ، يادم نمياد كجا گمش كردم فقط همين قد به خاطرم مياد كه از اين جنگل سرد و تاريك رد شدم ، حالا تو اين ظلمات به يك نور نياز داشتم كه حداقل من رو به انتهاي جنگل مي رسوند.اما نا نداشتم ديگه ، صداي خورد شدن استخون هام رو از درونم ميشنيدم ، اما بايد هر جور شده ادامه ميدادم ، كشان كشان ، چهار دست و پا ، سينه خيز ، از هر راه ممكنه اي ، اگه پيداش نمي كردم ديگه نمي تونستم زندگي كنم ، كمي جلوتر متوجه كنده ي درختي شدم ، سخت مي ديدمش ، لمسش كردم ، احساس كردم گرمه ، بازم دست كشيدم ، اره ، تعدادي شمع بودند ، باورم نمي شد ، اخه مگه به غير از من هم كسي از اونجا رد شده بوده ؟! يعني گم شده داشتن ؟ اما چرا شمع ها اونجا رها شده بودند ؟شمع هايي كه برف خاموششون كرده بود ! نكنه صاحبانشون از ادامه راه پشيمان شدن ! شايدها و اما ها زياد بود ولي من وقت واسه اونها نداشتم.وقت تنگ بود ، بايد راهي مي شدم ، اما واي ، من دنبال يك نور بودم ، يه روشنايي ، كه راهم رو پيدا كنم ، اره ، شمع ،نور ، روشنايي ، خدا ، باورم نمي شد ، من ميتونستم از يكي از اون شمعها براي روشن كردن جلو پام استفاده كنم ، اره همينه ، درسته ، ولي...ولي يك شمع دست نخورده اونجا بود ! شمعي كه تا به حال كسي روشنش نكرده بود ! اون رو ورداشتم بدون اينكه فكر كنم شايد صاحبي داشته باشه ، شايد يكي نيازمند تر از من اونو لازم داشته باشه ، اما دلم رو زدم به دريا ، اخه مسير طولاني در پيش داشتم ، نمي تونستم شمع نيمه سوخته اي رو بردارم كه وسط راه تموم بشه و باز بي نور بمونم ،بلاخره بايد من رو تا گمشده ام همراهي مي كرد.حالا بايد روشنش مي كردم ، اتيشي در كار نبود ، حواسم رو روي هدفم متمركز كردم ، تو اون سوز سرما گر گرفتم ، جسمم روحم يك گلوله اتيش شده بود ، اره مي تونستم با اين شعله ها شمعم رو روشن كنم ، اما باد گستاخ تر و مقاوم تر از اين حرفها بود ، منم با كرختي بدنم جلوش واستادم تا بلاخره مجبور شد كوتاه بياد ، تا روش رو كم كنه ، خوشحال بودم ، دلم گرم گرم بود ، زير پام محكم محكم بود ، نه ريشه اي ، نه تير برفي ، نه سوزي ، نه سرمايي ، و نه تاريكي...
ديگه كم كم غيبشون ميزد ، اخه نور و گرماي شمع من پشتم رو محكم كرده بود ، ترسم رو سست كرده بود ، به اونها اجازه نمي داد بهم اسيبي برسونن ، احساس خوبي داشتم ، ديگه نور وگرماي شمع نمي ذاشت درد كشنده ي زخمها و جراحات رو بدنم رو حس كنم ، يه درد لذت بخش بهم هديه داده بود ، راه به نظرم كوتاه مي اومد ، فكر كردم صداي گمشده ام رو مي شنوم ، اما نه ،شايد خيال بود، صداي خش خش ، صداهاي تيز ،با اينكه شمع روشنم تو دستم بود دوباره ترس ورمداشت ، سرعتم رو كم كردم ، جرات نداشتم سرم رو تكون بدم يا بر گردونم ، وجود كسي رو در نزديكترين فاصله ي ممكن حس كردم ، گرماي نفسهاش روي پوست يخ زدم مي خزيد ، دوست داشتم داد بزنم ، نفسام به شمارش افتاده بود ، اشكام جرات بيرون اومدن رو نداشتن ، تصميم گرفتم بدون اينكه برگردم به راهم ادامه بدم كه ناگهان...دست گرمي دستام رو گرفت ، با تمام وجودم جيغ زدم و از حال رفتم...
بعد از مدتي كه چشام رو باز كردم ديگه خبري از سرما و تاريكي نبود ، تا چشم كار مي كرد نور بود و نور.سعي كردم خودم رو حركت بدم ، واي ، به چشام اطميننان نداشتم ، گمشده ام ، گمشده ام با شمع من،در دستش كنارم نشسته بود...گفت دلش برام تنگ شده بوده ، گفت نزديكم بوده ، در تمام مدت. اما من متوجه نشده بودم . گفت به هر صورتي كه مي خواستم متوجهت كنم كنارتم تو اون رو به طبيعت ربط دادي !! برات شمع گذاشتم تا من رو ببيني اما اينقد باز هم ترس همه ي وجودت رو گرفته بود كه جرات نكردي اطرافت رو نگاه كني ، مي گفت ترس همه ي مسير رو برات مثل خودش زشت كرده ، و همه ي اينها وهم بود اگر فقط يك لحظه ترس رو مي ذاشتي كنار . من گم نشده بودم اگر چه تو دست من رو ول كردي . گفتم ادرست رو برام بنويس بذار تو جيب راستم تا اگه دوباره غفلت كردم و گمت كردم بدون ترس و اطمينان پيشت بر گردم ، فقط بهم گفت : نشون به اون نشوني كه نفس گرم و ضربان محكمي پوست گردنت رو نوازش مي كرد اما ترسيدي و بر نگشتي.خوشحالم كه دوباره پيش مني و اين رو فراموش نكن كه شمع بود كه بهت اعتماد و جسارت و شجاعت داد كه دوباره بلند شي ، اون بود كه جلوي پات رو برات روشن كرد ، اون بود كه نذاشت ديگه درد زخمهات رو به ياد بياري.اگه فراموشش كني عين اينه كه من رو فراموش كردي چون من اون رو بهت ارزوني كردم...
ديگه دستم رو ول نكن و ادزسم رو تو شلوغي ها گم نكن !!
تقديم به شمع عزيزم كه زندگي ام رو برام روشن و گرم كرد
دخترها
توی ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن
پسرها
توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
توی ماهيتابه روغن ميريزن
توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالی رو پيدا ميكنن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
سريع برميگردن توی آشپزخونه
تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
دنبال ظرفهای مسی ميگردن
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن
پسر ها :
با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه ميذارن
کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن
پول و کارت رو ميگيرن و ميرن
دخترها :
با ماشين ميرن دم بانک
در آينه آرايششون رو چک ميکنن
به خودشون عطر ميزنن
احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن
در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن
در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن
بلاخره ماشين رو پارک ميکنن
توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن
کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون
دنبال کارت عابربانکشون ميگردن
کارت رو وارد دستگاه ميکنن
توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن
کد رمز رو وارد ميکنن
۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن
کنسل ميکنن
دوباره کد رمز رو ميزنن
کنسل ميکنن
دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه
مبلغ درخواستی رو ميزنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن
دستگاه ارور (خطا) ميده
بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن
انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن
پول رو ميگيرن
برميگردن به ماشين
آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن
توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن
استارت ميزنن
پنجاه متر ميرن جلو
ماشين رو نگه ميدارن
دوباره برميگردن جلوی بانک
از ماشين پياده ميشن
کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمیذار برای آدم
سوار ماشين ميشن
کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده
آرايششون رو توی آينه چک ميکنن
احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن
مندازن توی خيابون اشتباه
برميگردن
ميندازن توی خيابون درست
پنج کيلومتر ميرن جلو
ترمز دستی رو آزاد ميکنن. (ميگم چرا انقدر يواش ميره)
...
پيکانِ نسبتاً گـَل گشادي است. دختر، وسطِ مايل به گوشه ي چپِ صندلي عقب نشسته. دو مرد گوشه خيابان ايستاده اند. با اشاره ي دست شان راننده کنار مي کشد تا سوار شوند. دخترْ گوشه مي رود. اولي که هيکل خيلي بزرگي دارد، با کيف سامسونت(از اين بزرگ ها)، کت و شلوار سورمه اي، ريش، تسبيح بلند و يک شکم بزرگ، کنار دختر مي نشيند. دومي هم درشت اندام است، کمي کوچکتر و عادي تر از اولي، انگار هم که احترام ِ زيادي براي شأنِ اولي قائل باشد. در را که مي بندد، کامل بسته نمي شود. دختر گوشه تر جمع مي شود. ماشين راه مي افتد. فشار کتف تا ساعدي که به دختر مي آيد زياد است. به فضاهاي اشغال شده نگاهي مي کند. پاهاي مردِ کناري از هم باز ِ باز اند تا شکمْ بي هيچ فشاري بين پاها باشد. چون با هم صحبت مي کنند فضاي کوچکي بين دو مرد وجود دارد تا اين امر تسهيل شود. با اين حساب، دختر با احترام و با اشاره به فضاي موجود، مي گويد که اگر ممکن باشد کمي جمع و جور تر بنشينند. ناگهان، انگار که کسي به شخصيتي مقدس تهمتي زده باشد، مردِ وسطي کيف سامسونت اش را از روي پا هايش برمي دارد و در حالي که هيچ فضايي بين او و دختر نيست، به زور کيف را مي چپاند بين شان. دختر مي خواهد بگوييد که اينطوري وضع بد تر از قبل خواهد شد اما مرد مصمم است قضيه را حل کند! دست هاي دختر، به رغم به کار گيري تمام نيرويش براي محکم نگه داشتن بازوهايش سرِ جاشان،با فشاري که مرد براي جا دادن کيف وارد مي کند از بي جايي آمده اند جلوش و مرد چند زور ديگر هم مي زند تا آن قسمت هم از کيف که ربطي به محل مناقشه نداشته روي هوا نماند. باور کنيد يا نکنيد فشار به حدي است که نفس کشيدنِ دختر صدا دار شده. در حالي که بعد از رفع مشکل ايجاد شده، دو مرد به حرف هايشان ادامه مي دهند، دختر فکر مي کند که در اين وضع که نمي تواند دست هايش را حرکت دهد نخواهد توانست کرايه ي تاکسي را زودتر و پشت چراغ قرمز هاي طولاني انقلاب-آزادي حساب کند. مي داند که آخرين پول هاي کوچک اش را براي خريدنِ سي دي به فروشنده داده است و مطمئن است که حالا که بعد از پياده شدنْ پولِ درشت اش را به راننده مي دهد، ماشين که راه بيفتد توافقي محکم ميان چهار مردِ درون ماشين حاصل خواهد شد که زن جماعت ...
دختر لبخندي تحويل ِ هوا مي دهد و از جدولْ جَستي مي زند و زير ِ لب آواز خوانان پله هاي مترو را پايين مي رود. (حتما مي دانيد عکس العمل دفاعي-عصبي چيست).
از آن روز،براي دختر، يک تصوير مانده و يک حس. تصوير ِ مردِ بسيار زورمندي که با قيافه اي بي حالت اما مصمم، کيف بزرگي را چنان سمت اش هل مي دهد که انگار موجود زنده اي آن سمتِ کيف نيست و حسِّ وحشتِ حاصل از ناتوانيِ محض در برابر ِ خشونت.
نزدِ دختر ِ قصه ي ما، خشونتْ ديدن، در نظر گرفته نشدن است؛ از به حساب نياوردنِ شعور، نظر يا خواست اش، تا ناديده گرفتنِ حضور اش.
شمع
این من هستم ، پوپک . . . . . .
پیام رسان درگاه حق و پیک رازهای نهانی . زمانی پیک سلیمان بوده ام و نام خدا را بر زبان داشته ام. پس عجیب نیست از بسیاری از رازها آگاه باشم . آری این من هستم . . . .
می گذارم در غم خود روزگار
هیچ کس را نیست با من هیچ کار
من همانی هستم که با تیزهوشی در بیابان خشک و خالی آب می یابم و بسیاری رازهای دیگر که می دانم ، چرا که در همدمی با سلیمان از همگان پیشی گرفتم و نزد او از دیگران عزیزتر بودم ، آنقدر عزیز که هرگاه از او دور می شدم کسی را برای یافتن من می فرستاد . او حتی یک لحظه دوریم را تاب نمی آورد و همین افتخار تا ابد برای من کافیست :
نامه او بردم و باز آمدم
پیش او در پرده همراز آمدم
سالها در بحر و بر می گشته ام
پای اندر ره به سر می گشته ام
وادی و کوه و بیابان رفته ام
عالمی در عهد طوفان رفته ام
با سلیمان در سفرها بوده ام
عرصه عالم بسی پیموده ام
آری ، من از مدت ها پیش شهریار خود را شناخته ام ، اما چگونه می توانستم خود را به تنهایی به او برسانم ؟
اما اکنون اگر شما نیز با من همراه شوید ، همگی در درگاه او جای خواهیم گرفت . پس بیایید جانبازانه به سوی او سفر کنید وخود را با شادمانی و سرور به پیشگاه او برسانید .
هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ ، سلطان طیور
او به ما نزدیک ما زو دور دور
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
حمید مصدق
برای دیدن متن کامل شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید
اینم نظر آقا میلاد. منتظر نظرات شما هم هستیم
زندگی هميشه سخته اما همه عاشق زنده بودنن اما نه اکثرا ( با در نظر گرفتن حق اقلیت البته ) خيلی کمن اونا که دوس دارن بميرن و خيليها هم واسشون فرقی نميکنه که باشن يا نباشن؛ مثل من. اما هممون بايد بدونيم که اگه هستيم و سختی می کشيم و گاها خوشی می بينيم و نهايتا ميميريم تماما لطف خداس. پس بايد سعی کنيم در هر حالتی بهترين باشيم..
خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»
و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما...
گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود،از همه زیباتر بود...
با افکارش ورمی رود. با گذشته کوتاه اما خوش.پلکهایش از فرط ضعف به هم چسبیده.رد سرد اشک را روی پوستش حس می کند و نیز میله ای را که جسورانه تا عمق ریه هایش فرو رفته.سرانگشت کشیده همسرش را برای چندمین بار به امید پاسخی می فشارد.بغض راه تنگ نفسش را می بندد.فشار بر بدنش دوچندان می شود.می نالد: ؟«اشهد ان ...»
ناگهان همه جا روشن می شود.نور تند خورشید چشمش را می زند.کسی فریاد می کشد:« یکی هم اینجاست.کمک کنید از زیر آوار بیرونش بکشیم...»
سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره.
يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك.
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند.
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند. من آن خاكي هستم كه توي دستهاي خدا ورزيده شدهام و خدا از نفسش در آن دميده. من آن خاك قيمتيام. حالا ميفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودي شان شد.
اما اگر اين خاك، اين خاك برگزيده، خاكي كه اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاكي كه نور چشمي و عزيز دُردانه خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همين طور خاك باقي بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جديدش را تحويل خدا بدهد، سرش را بيندازد پايين و بگويد: يا لَيتَني كُنت تُراباً. بگويد: اي كاش خاك بودم...
اين وحشتناكترين جملهاي است كه يك آدم ميتواند بگويد. يعني اين كه حتي نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! يعني اين كه...
خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد.
عرفان نظر آهاری
معلم عصبی دفتر رو روی ميز کوبيد و داد زد : عــــاطفه ...
دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلوی ميز معلم کشيد و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقيقه هاش می زد ،تو چشمای سياه و مظلوم دخترک خيره شد و داد زد :
چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت و سياه و پاره نکن ؟؟ هـــا؟؟؟فردا مادرت رو مياری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انظباتش باهاش صحبت کنم !
دخترک چونهء لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم.... مادرم مريضه... اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنيم که ديگه از گلوش خون نياد .... اونوقت می شه برای عارفه شير خشک بخريم که شب تا صبح گريه نکنه.... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من يه دفتر بخره که من دفترهای علی رو پاک نکنم و توش بنويسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين عاطفه ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
داشتم از ضعف و سرما می لرزيدم که مامان دو قاشق آب قند خورد و رفت روی دو تا پتوی نازک گوشه اتاق دراز کشيد و چادرش رو خودش کشيد... حس می کردم که چه دردی داره می کشه .. دو سه باری هم دست رو سر و بدن من کشيد و آه کشيد.. بعدش زمزمه کرد که اخه کجا می خوای بيای؟!
خواهرم که از ۶ ماه پيش تا الان که ديدمش همين پيراهن تنک و نخی با گلهای صورتی رنگ و رورفته تنش بوده گوشه ی اتاق و با تکيه به گنجه خوابش برده بود .هر چند لحظه يک بار هم ناله ای می کرد و به خودش می پيچيد... اون يکی خواهرم هم که از اين بزرگ تر بود و فقط تاريک که می شد می ديدمش هم همين شکلی بود...يادمه يه بار مامان به خانومی که يه بشقاب حلوا آورده بود می گفت ميره خونه اعظم کار می کنه.. کمک دسته ! بعدش هم بغض کرد و با صدايی که دورگه شده بود تعريف کرد که اخرين ظرف و موکت ها هم که مونده بود پدر روانی و بی غيرت اين ( و با دست محکم روی سر من کوبيده بود) فروخته ! دردم اومد اما هيچی نگفتم..
داشتم برنامه ريزی می کردم که چند ماه ديگه که قراره از اين وارونگی در بيام و همه عقده هايی که اينجا نتونستم گريه کنم رو خالی می کنم که صدای پا اومد . مامان بلند شد و رفت طرف صدا و دعوا شد و ... اول محکم خوردم به يه جايی و کمی تو جام چرخيدم.. سرم هنوز گيج می رفت که پای بزرگی محکم تو سر و بدنم خورد و...
¤¤
ممنون پدر که نذاشتی به دنيا بيام،
ممنون مادر که همراهم اومدی...!
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد
و غرور در ارزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور
اما ، کسی نداشت...
بدون شرح

خداوند عشق را آفرید که انسان با عشق زندگی کند
و اگر عاشق نبود بدان که
عشق معنی نداشت
چه شهریست شهر عشق که هزاران نفر آمدند و رفتند
اما این شهر همچنان باقیست
ارسالی توسط امیر صمدزاده
ای تب های گذشته
بدن مرا فرسودگی کشنده ای بوده اید
اما وقتی هیچ چیز ادمی را از خدا منصرف نمی سازد
چقدر روح او تهی می شود !
نداد که خوب است یا بد...
مرگ شکنجه و عذابم کنند . امیدوارم پس از ادای انچه در این دنیا انتظار تبیان را در من داشته
تهی از هر امیدی بمیرم ...
می سوزاند ولی تابندگی ما از همین است..و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر ان است
که سخت تر از دیگران سوخته است...
درک کردن همان احساس قدرت به عمل است - هر چه بیشتر انسانیت را به عهده گرفتن - عنوان
خوبی است...
دار انرا گرفته و می خواهد بیاشامد و اب چندان خنک و گوارا - و التهاب تب انقدر سوزان است که
گر چه می داند باید صبر کرد ; انرا به یک جرعه می اشامد و نمی تواند این جام لذیذ را از لبهای
خود براند...
اندره ژید
pi.jpg)
او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندیهای کوه را تمامأ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود و دیده نمی شد.ابر روی ماه و ستارهها راپوشانده بود.همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله پایش لیز خوردودر حالیکه به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.همچنان سقوط می کرد و در آن لحظه ها ترس عظیمی سراپای وجودش را در بر گرفته بود.همه رویدادهای خوب و بد زندگیش به یادش می آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق ماند و فقط طناب اورا نگاه داشته بود.در این لحظه های سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه
فریاد بکشد:
خدایا کمکم کن!
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه میخواهی؟ ای خدا نجاتم بده! -- واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟ البته که باور دارم.--اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته است پاره کن... یک لحظه سکوت.............و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش ار یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.....و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

جو سنگین است
بیا فرو گذاریم و گذریم
ساده باشیم و ساده ببینیم و با سادگی بگذریم
بیا به پا خیزیم تا به پا خیزند
جاده : بسی در توهم زندگی - طولانی و دراز
بسی دهشتناک و صعب العبور !
ترس
ترس
ترس
ترس از شاید ها
بایدها
از نتوانستن ها
بیا ظهور کنیم - بیا طلوع کنیم
تا طلوع کنند - تا ظهور کنند
پس این است ان لحظه - لحظه ی موعود
نفخ صور - جو - زمین - زمان
پر از نورند - پر از شادی
و ماییم یگانگان
ماییم منجیان چون او یگانه است
چون او منجی است
جو سبک است با
گذر ما
با سیر ما
با ظهور ما
او تنهاست
بپا خیزیم
یگانگانش در زمین تنهایند
باید بپا خیزیم
بیتابیم
پس کسی در انتظار ماست
گمشده در انتظار ماست
باید انتظارش را پاسخ گوییم
او تنهاست...